در باد دویدن

زندگی در عیش مردن در خوشی

در باد دویدن

زندگی در عیش مردن در خوشی

دوست من

تقریبا یک ساعت سعی میکردم ایمیلی برای دوستم که در فرنگ بود بفرستم.نمی شد و آخر کار هم نشد.دیروز برایم آف گذاشته بود که دلم تنگ شده و اینجا هیچ کس نیست که بشود با او نشست و گپی زد و اینکه قدر آنجا را  بدان و اینکه دلش چقدر برای بگو مگویمان  در دزفول  تنگ شده بود و گفته بود تلخ ترین اتفاق های ایران برایش شده مثل عسل و از یادآوری اش کامش شیرین می شود. فلسفه خوانده بود  و چیزهایی می نوشت و مطالعاتی در باب حقوق بشر و این حرف ها و حالا به دست خودش یک بشر بی زبان را دچار غربتی سترگ کرده بود و من مانده بودم که چه باید به او گفت. شماره اش را گرفتم و گفتم و گفتم تا آرام آرام زبانش نرم شد و دمش گرم و سر حرف آمد و شروع کرد به لاف زدن و دست آخر قهقه ای هم سر داد و خیال من راحت شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد