تقریبا یک ساعت سعی میکردم ایمیلی برای دوستم که در فرنگ بود بفرستم.نمی شد و آخر کار هم نشد.دیروز برایم آف گذاشته بود که دلم تنگ شده و اینجا هیچ کس نیست که بشود با او نشست و گپی زد و اینکه قدر آنجا را بدان و اینکه دلش چقدر برای بگو مگویمان در دزفول تنگ شده بود و گفته بود تلخ ترین اتفاق های ایران برایش شده مثل عسل و از یادآوری اش کامش شیرین می شود. فلسفه خوانده بود و چیزهایی می نوشت و مطالعاتی در باب حقوق بشر و این حرف ها و حالا به دست خودش یک بشر بی زبان را دچار غربتی سترگ کرده بود و من مانده بودم که چه باید به او گفت. شماره اش را گرفتم و گفتم و گفتم تا آرام آرام زبانش نرم شد و دمش گرم و سر حرف آمد و شروع کرد به لاف زدن و دست آخر قهقه ای هم سر داد و خیال من راحت شد.