کسی خبر نمی شود
پاورچین پاورچین
آهنگی می نوازد مداد من
و کلاغ زخمی
نقطه ی سیاهی می شود
در آسمان
تقریبا یک ساعت سعی میکردم ایمیلی برای دوستم که در فرنگ بود بفرستم.نمی شد و آخر کار هم نشد.دیروز برایم آف گذاشته بود که دلم تنگ شده و اینجا هیچ کس نیست که بشود با او نشست و گپی زد و اینکه قدر آنجا را بدان و اینکه دلش چقدر برای بگو مگویمان در دزفول تنگ شده بود و گفته بود تلخ ترین اتفاق های ایران برایش شده مثل عسل و از یادآوری اش کامش شیرین می شود. فلسفه خوانده بود و چیزهایی می نوشت و مطالعاتی در باب حقوق بشر و این حرف ها و حالا به دست خودش یک بشر بی زبان را دچار غربتی سترگ کرده بود و من مانده بودم که چه باید به او گفت. شماره اش را گرفتم و گفتم و گفتم تا آرام آرام زبانش نرم شد و دمش گرم و سر حرف آمد و شروع کرد به لاف زدن و دست آخر قهقه ای هم سر داد و خیال من راحت شد.
کیفم پر است از ترانه
حروف جدا جدا را که از درون ماشین میخوانم
و میگذرم
میشود نام تو
چه اصراری دارد خدا
باید عینکم را تمیز کنم
باید دوباره از دیوار بالا بروم
ببینم از جاده کسی می آید
یعنی
سنگ بهتر است
یا
بگذارم چای دم بکشد
هوا بپیچد بین کاغذ ها
کلمه ها خیس شوند
سرم را بکنم زیر آب
ببینم چقدر بی تو تاب می آورم
یعنی
بیاورم تو را
بنشانمت روبرو
برایت غزلی بخوانم
برایت لطیفه ای بگویم
زخم هایت را تیمار کنم با لبخند
تا دوباره بشود که مهربان باشی
یعنی
بگویمت که صبر کن
هنوز زمستان است
زمستان ها گذرانده ایم
ما
و بهار ها رقصیده ایم میان این کتاب
صبر کن
میان پیاده رو
کاغذ می پیچد میان هوا
گام هایم
رها رها می افتند روی سنگفرش
س سلام ادا نشده
گم شده ام میان بوق ها و زمزمه ها
پس کی عید می شود
کی باز چشمان من
تعقیب خواهند کرد شیرجه گنجشک ها را
شب بود
پرنده چرخی زد و رفت
فراموش نکن چرخی بزنی و بیایی
یادت نرود
لب پنجره
نان بگذاری برای گنجشک ها
یادت نرود
برای گربه
شیر بگذاری لب در
زمستان است
فردا
کودکم قد خواهد کشید
شعرهایم را
با صدای بلند خواهند خواند
و من
سیگارکشان خواهم گفت
چه روز سردی بود
امروز